دیوانه و زنجیر

 

 

با شعر دیگری از پروین با هم هستیم...

 

گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای:

«عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند

من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای

کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند؟

دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین

ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده اند

سنگ می دزدند از دیوانه، با این عقل و رای

مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده اند

عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را

در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند

از برای دیدن من بارها گشتند جمع

عاقلند، آری، چو من کمتر دیده اند

جمله را دیوانه نامیدم چو بگشودند در

گر بد است، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند؟

کرده اند از بی هشی بر خواندن من خنده ها

خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند

من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان

خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند

آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست

گر چه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند

خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست

این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند؟

به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند

غیر از این زنجیر گر چیزی به من بخشیده اند

سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق

ریسمان خویش را با دست من تابیده اند

هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب

زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند

چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا

از سحر تا شامگاهان از پی اش گردیده اند

ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران

عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند

ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان

دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند

ما سبکباریم، از لغزیدن ما چاره نیست

عاقلان، با این گرانسنگی، چرا لغزیده اند؟«

 

/ 4 نظر / 12 بازدید
mohammad

بدون شرح فوتبالی http://mohammadporgholami.persianblog.ir

پانیذ

درود . به روزم . بهروز باشی. بدرود

فاطمه

خیلی زیبا و تکان دهندس یا شاید بهتره بگم:یه تلنگر بهم زد... یکی از ابیاتشم خیلی مناسب روزگار فعلی ماست ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند[متفکر][متفکر][متفکر]

مهدی عزیزی

سلام. عزیز جان وقتی مطلبت را به روز میکنی خبرمان کن. شما که قابل نمیدانید به ما سر بزنید حداقل ما به شما سر بزنیم.[گل]