من شناختمت!

سوار مترو شدم. عجله داشتم. باید می رفتم. فرصتی برای ماندن و حرف زدن نبود. شاید هم بود و من قدر ندونستم. نفهمیدم کی سوار شدی. فقط یه لحظه روم رو برگردوندم و دیدم تویی! اولش فکر کردم اشتباه می کنم. حتی برای اینکه مطمئن بشم خودتی از شیشه ی مترو عکست رو دیدم. آخه تا حالا از پشت شیشه ی تلویزیون دیده بودمت و نه بیشتر. می فهمی که؟!

یه عینک گذاشته بودی که کسی تو رو نشناسه. حق داشتی بالاخره معروفی. عینک اتفاقا بهت می اومد. زیر لب یه چیزایی با خودت می گفتی. شاید ذکر می گفتی یا... . اگه اشتباه نکنم یه پاکت سیگارم تو جیب لباست بود. مونتانا. مرتب این پا اون پا می کردی. بیقرار بودی. چند ایستگاه بعد که خلوت تر شد عینک رو برداشتی. لحظه ای شک کردم که خودت نباشی. ولی دلم می خواد فکر کنم خودت بودی. نه حتی همزادت نه خودت بودی! دلم می خواست اون موقع که شلوغ بود یکی بزنم تو پات تا بعدا از جوون بی ادبی تعریف کنی که در شلوغی مترو به پات زده و عذر خواهی نکرده تا بدین ترتیب یکی دو روزی  یا حتی چند ساعتی در ذهنت جاودانه بشم!

باز فکرای بدی به سرم میزنه که شاید اون روز تو نبودی و من اشتباه می کنم! ولی دلم می خواد بگم خودت بودی.آره خودت بودی آقا ابراهیم. ابراهیم حاتمی کیا! 

/ 4 نظر / 22 بازدید
لیلا

سلام .من هم امیدوارم ارتباطت از این کمتر نشه.نمی گی ادم شاید دلتنگ بشه ؟من اپم حتما بیا

لیلا

راستی امدوارم تو کار موفق بشی .اما حیف اهواز نیست بچه محل؟

لیلا

سلام /حالا کی غیبش میزنه من یا شما؟من اپم تو کجائی؟