نماز بابا!

 

وضو گرفتم و نماز ظهر و عصر رو بجا میارم. کمی سنگین بود! اما نمی دونم چرا وضو گرقتن و خوندن نماز همیشه برای بابا انگار از آسون ترین کارهای ممکنه. از سر کار که میاد بی معطلی و راحت آستین بالا می زنه و نمازش رو می خونه. با نمک هم می خونه. یادمه کوچیک تر که بودم گاهی اوقات من و داداشم بابا رو تو نماز به خنده می انداختیم. اصلا منتظر بودیم نمازش شروع بشه. بابا برعکس بعضیا که وقتی میرن تو نماز حواسشون به هیچ جا نیست الا بخدا، اتفاقا حواسش به ما بود و پدرانه به حرکات من و داداش کوچیکه می خندید و اینطور نبود که از ما حتی در اون لحظات غافل بشه. باز یادمه اون موقع ها که مسجد می رفتیم و تو دوره های مسجد شرکت می کردیم یاد گرفته بودیم کسی که نماز تند بخونه خدا ازش قبول نمی کنه. باز منتظر بودیم بابا بره تو نماز و وایسیم جلوش تا اگه تو اندازه های ما تند می خونه بلند تذکر بدیم.

یادش بخیر اون موقعا...!

 

خدا همه ی باباهای خوب دنیا رو حفظ کنه. الهی آمین! 

 

 

/ 3 نظر / 35 بازدید
سیاهنویس

سلام وبلاگ خوبي داري نايسه نايس وبلاگت به دلم نشست اگه تمايل به تبادل لينک داري منو با نام مجموعه داستانهاي متفاوت لينک کن وبهم خبر بده تا با هر اسمي دوست داشتي لينکت کنم راستي يه داستان کوتاه نوشتم به نام افيون اگه زحمتي نيست اونو هم بخون يه نظر بده زير مطلب شهادت حضرت علي هست دوتاشو تو يه پست گذاشتم نظرت برام خيلي خيلي با ارزشه پشاپيش از نظرت ممنون تو رو خدا الکي يه چيزي نگو داستان وبخون نظر بده فداي چشات تشخيص نظر واقعي با الکي راحته پس خواهش خواهش بخون نظر بده

اکبر نبوی

سلام بندگی ها قبول. شبه خاطره ی دلنشینی بود.