من و باتلاق

روزی از کنار یه باتلاق رد می شدم. بی هوا و بی هدف.ناگهان صدایی توجهم رو جلب کرد. برگشتم. دیدم یکی توی باتلاق داره دست و پا می زنه. به طرفش رفتم. مث چی دست و پا می زد. همه جا سکوت بود و تنها صدا صدای انسانی بودکه فکر می کرد با دست و پا زدن و طلب کمک بار دیگه می تونه به زندگی برگرده! و مگر جز این راهی بود؟

من رو که دید انگار دوباره بهش زندگی داده باشن. کمک خواست. اینبار با شور بیشتری. قیافه اش خود گچ بود! چه جوری رفته بود اونجا نمی دونم.  از اینکه می دیدم از من کمک می خواد احساس غرور می کردم. نه! احساسی نداشتم. نگاش می کردم و دست و پا زدنش رو می دیدم. می ترسید. خیلی می ترسید. حالا فقط من رو صدا می کرد. مرتب پایین و پایین تر می رفت و این ترسش رو بیشتر می کرد. برای اولین بار تو زندگیم دیدم ترس مراتب زیادی داره. دست و پاش رو مرتب تکون می داد. فکر می کرد بجایی گیر می کنه غافل از اینکه ... . ولی خوب راه دیگه ای نداشت. به دور و برم نگاه کردم. چوب زیاد بود. خواستم... اما نه! نجات یک انسان از باتلاق رو زیاد دیده بودم ولی غرق شدنش رو ... .ایستادم و نگاش کردم. سرد و خشک. باز هم داد می زد و کمک می طلبید. هنوز به من امید داشت. آب تقریبا تا گلوش رسیده بود. تعجب می کردم از انسان که این همه توان و انرژی داره!

بالاخره  زبون باز کردم و گفتم: عزیزم اگر این جور دست و پا بزنی انرژیت زود تموم میشه. تو هم زود تر می میری. داد نزن تا کمی بیشتر زنده بمونی! بیچاره باورش نمی شد من این حرفا رو می زنم.خنده دار اینکه از این به بعد فکر می کرد نه باتلاق که من باعث و بانی مرگش هستم. چه فکر ابلهانه ای.شروع کرد به من فحش دادن. فکر کنم از اول زندگیش تا اون موقع هر چی فحش یاد گرفته بود به من حواله کرد. خنده داره نه؟!

حالا که پایین تر رفته بود سعی می کرد دهنش رو بالای آب نگه داره تا بتونه حداقل نفس بکشه.کم کم آب باتلاق هم تو دهنش رفت و چیزی جز چند تا حباب هوا ازش روی آب باقی نموند. و لحظاتی بعد شنای قورباغه ای از کنار حبابای ترکیده   the end  ماجرا بود. و باتلاق یه بار دیگه آرامشش رو بدست آورد.

راستی اون غریق کی بود؟ خودم!

اونیکه کمک نکرد کی بود؟ باز هم خودم!

/ 35 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
۱ رهگذر شايد بيايد باز ........

كسي به فكر مريم هاي پرپر كسي به فكر كوچ كفترا نيست به فكر عاشقاي در به در باش ! كه غير از ما .... كسي به فكر ما نيست با عشقم کو آپم بيا!

سلام ايميل همونه

سعيده

وب قشنگی دارين خوشحال می شم به من هم يه سر بزنيد

افسانه

نمی دونم چرا ديگه نمی خواهيد بنويسيد . شايد دليلی منطقی وجود داره اما همين نوشته ها و ارتباط با دوستان باعث شادی لحظه ها می شه . شما رو به کلبه سبزم دعوت می کنم . منتظرم .

مومو

همه چیزا که میگین درست...چه معنی ميده که شما خداحافظی کنين؟؟؟...اصلا دوستای وبلگيتون براتون هيچ اهميتی ندارن که نمی تونين ۱ ساعت از وقتتون رو در هفته به اونا اختصاص بدين؟؟.... من می گم اگه خسته شدين اشکالی نداره ولی حتما برگردين...همين مرسی که پيشم اومدی

پانيذ

درود . به روز باشين و به روز .

شب برفی

سلام آقا احسان خوبید؟ تصمیم تون عوض نشد

آيدا«صوفي»

سلام... من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانهء من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهء خوشبخت بنگرم