انگار

انگار... انگار!

 انگار باید... بگم یا نگم؟! ترسم از گفتن نیست، از توضیح دادن هم. پس چرا نمی تونم بگم؟ نوعی شک، تردید در گفتن یا نگفتن.

ولی سعی میکنم بگم. تا هر جا که شد. انگار باید میمرد تا بشناسمش. تا به فکرش بیفتم و بفهمم روزی روزگاری بوده. البته تقصیر چندانی ندارم. بالاخره فامیل دور بود. زیاد نمی دیدمش. عجیب از وقتی رحمت خدا رفته خیلی به فکرش می افتم. زیاد تو ذهنم میاد و هر بار وادارم میکنه فاتحه ای براش بفرستم و عجیب تر اینکه بعد از فاتحه این منم که آروم تر میشم. آروم تر از خودش!انگار باید می مرد تا یادم بیاد خیلی های دیگه هم رحمت خدا رفتن و نیازمند دعای خیر ما. انگار اون بله اون باید میمرد تا یادم بیاد من هم روزی می میرم. انگار باید می مرد تا بفهمم عاشقش هستم و چقدر دوستش دارم و حالا زندگی بدون اون چقدر سخته. انگار تا زنده بود نمیتونستم این همه صاف و صادق حسی که دارم  رو بگم. شاید هم تا زنده بود من این همه صاف و صادق نبودم.فقط و فقط فاتحه برای روح بلندش آرومم میکنه.

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
نیلوفر

سلام... ایشون کی بودند، من یه ذره این متن برام مبهم بود. هوومم ...ا میگن "روح بزرگ" یا "روح بلند"؟:)

سامه

همیشه همینه ما جماعت مرده پرستیم نمیدونی مگه ؟ !! حالا کی بوده خدا بیامرز؟ هر چند که زنده ها بیشتر به آمرزش نیاز دارند!!

پانیذ

خدا رحمتش کنه. حالا کلک دختر بود؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

عمو هومن

خدا رحمتش کنه ... روح تمام گذشتگان شاد. ارادت

عمو هومن

مخلصم اون دوتا تاکید نیاز داشت. بقیه چون در قبلا گفته شده بود تاکید نداشت. ممنون از نکته بینی و دقت

پانیذ

خدایا چرا به روز نمیشین . شما مردها همه تنبلین ؟ شوهر من که نیست .... داداشهام هم نیستن .... به روز و بهروز باشین . بدرود .

پانیذ

[قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه][قهقهه]