دیشب

 

 

دیشبو یادت میاد؟! وقتی می خواستم برم خونه. دم در هال ایستادی برای خداحافظی. من هم در کوچه بودم. خداحافظی کردیم. در هال رو بستی و رفتی. و فکر کردی من هم رفتم. اما نرفتم! همونجا موندم. میدونی چرا؟هر بار از تو خداحافظی می کردم تو قاب چشام یه حیاط بود و اندک نور چراغی و یکی دو تا ماشین همیشگی و صد البته تویی که دم در هال می ایستادی برای خداحافظی. خواستم ببینم تو قاب چشام این ها بدون تو چه جوری هستن؟!

مسخره است نه؟!

القصه، ایستادم و نگاه کردم. اما نه به تو که به بعد از رفتن تو. ماشین، موزاییک های لخت و برهنه، انبوهی مورچه گیج، یه نسیم خنک، سایبونی که چه بسا پذیرای جیرجیرک یا سوسکی تنها بود. یه آسمون پر ستاره. و سکوت. بله سکوت.

در هال رو بستی و رفتی و نفهمیدی چند دیقه ای ایستادم تا فضایی که تو رو هر روز درک می کنه، درک کنم. روم نبود وگرنه تا خود صبح می موندم. تا وقتی که دوباره سرت رو از در هال بیرون بیاری. این بار به امید سلام و نه خداحافظی...  

/ 5 نظر / 21 بازدید
مهدی عزیزی

سلام احسان عزیز عید شما مبارکباد. احسان لطفا خط نوشته هایت را عوض کن و بزرگتر بنویس. آخه ما پیرمردها چشمامون نمیبینه. چشمامون هم قاب نداره که توی اون نوشته هایت را بخونم. عزیزمممممممممم [نیشخند]

اواره

دریچه نگاهت زیباست.نظرات شما دوست گرامی دلگرم کننده و یاریبخش است انشاالله[گل]

لیلی

سلام احسان عزیز[گل] نه به هیچ وجه مسخره نیست!! کاش کاری که شما انجام دادید,یعنی لحظه ای تصور نبودن کسانی که برامون عزیز هستند رو حداقل یکبار در زندگیمون انجام بدیم و حس واقعیش رو درک و لمس کنیم...و صد البته که در این تجربه چیزهای زیادی رو خواهیم فهمید. شاید تازه متوجه چیزهایی بشیم که هیچوقت بهشون توجه نکرده بودیم...

مهدی عزیزی

سلام عزیز دل. دستت درد نکنه. خیلی عالی شده. دیگه بدون عینک میتونم بخونم. راستی یادم رفت بگم جواب کامنتت را گذاشتم میتونی بری بخونی. اینقدر هم تو حس و حال نرو. همه اونایی که مثل تو هستن اینطورین. اما مهم اینه که تا آخرش همینطور باشن. فهمیدییییییییییییییییییییییییییییییییییی یا نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه [گل]

پانیذ

وایییی چه عشقولانه . مور مورم شد . [نیشخند][نیشخند]