مرد از جا برخاست. خوابیده بود اما نمی دانست چه مدت؟ هنوز هم دلش می خواست بخوابد.  اما نه باید گمشده اش را هر چه زودتر پیدا می کرد مرد. پس حرکت کرد و... یادش رفت حتی فرق سرش چه دردی می کردمرد. این جا چقدر آشناست! گویی قبلا هم به اینجا آمده اما به یاد نمی آورد. همین قدر می داند گمشدهاش روزی اینجا بوده. چون متحیری همه جا را می گردد مرد. این کوی و آن برزن.  این کوچه و حتی آن خانه را اما...  . در راه بسیاری که او را می بینند سلامش می کنند. تعجب نمی کند روزگاری خلیفه بوده. حال مگر نیست؟ فرصتی برای فکر کردن نداردمرد. به جستجو ادامه می دهد اما... . خسته نهری می یابد تا آبی به سر و صورت بزند. گوشه ای زیر درختی می نشیند تا نفسی تازه کند برای جست و جو مرد. بی اختیار به فکر فرو می رود. به روزهای خوب بودن با او. به روزهای آشنایی. به تمامی آن لحظات ناب که اکنون بدنبال زنده کردن همان لحظات آمده مرد.

در همین افکار است که جوانی پیش می آید و رشته ی افکار مرد را پاره می کند. جوانی رشید خوش پوش با لبخندی بر لب. مرد در دل می گوید: خدایا این جوان چقدر آشناست؟ و چقدر زیبا. گویی قبلا او را جایی دیده. اما هر چه فکر می کند به یاد نمی آوردمرد. قبل از اینکه حرفی بزند مرد جوان لب به می گشاید:

با با سلام منم پسرت محسن. بیا که مامان خیلی وقته منتظره...             

لعن الله قاتل امیر المومنین الی یوم الدین                          

/ 5 نظر / 14 بازدید
عليرضا

سلام عزيز دلم ممنونم که به من سر زدی همبه خودم و هم به کنج مجازی ام. برايت بهترين ها را می خواهم. برای من رهايی بخواه رهايی از همه چيز که فکر می کنم چيزند. اول از همه ُ از خودم.

ذختربچه

سلام قشنگ بود.متن انشای آشنای خودت بود.ببخشيد که نمی تونم مث دوستای ئگت به وبلاگ خودم دعوتت کنم. اخه وبلاگم يه چيزيه شبيه خونه اجاره ای تو.

مومو

بيشتر وقتا ازاحساساتی بودنم شکست خوردم نه از بی احساسی ... داستان قشنگیه .... موفق باشی دوست خوبم

آرزو

سلام آقا احسان گل مرسی از اينکه به من سر زدی و معذرت از غيبت طولانيم