من وتو

 از تو می نویسم. از تویی که تنها یکبار دیدمت اما هر بار پشت پنجره ی ذهنم منتظر می بینمت. از تویی که چیزی نمی دونم و تنها تصویری مات و نه شفاف در خاطرم مونده. بهر حال این همه مدت گذشته. دیدنی که چند لحظه بیشتر طول نکشید.

 دلیلی که باعث شده قیافه ات تو ذهنم زنده بمونه و هر بار درگیرش باشم، انگار چیزی بود در نگاهت! مثلا حرفی یا سخنی، نوری یا امیدی، حتی خواسته ای! مثل آب روونی که جایی پشت چیزی گیر کرده و هر لحظه امکان داره سرریز کنه و چقدر دوست داری زودتر سرریز کنه. خیلی دوست داشتم شهامت داشته باشم و بیام جلو، سلام کنم و بپرسم: ببخشید، پشت نگاه قشنگتون چیزی هست؟

 میگن اگر در فکر کسی باشی حتما روزی می بینیش. در موردت نوشتم تا بیشتر در فکرم باشی. شاید روزی دیدمت و شهامتشو داشتم بیام جلو و بپرسم: اون شب جلوی کتابفروشی که منتظر دوستاتون بودین چه چیزی پشت نگاهتون بود؟ 

 

/ 4 نظر / 21 بازدید
مهدی عزیزی

سلام احسان خیلی وضعت خراب شده ها چند وقتیه که درگیر بودم و نتونستم ببینمت، ببین چه قشقرقی بپا کرده ای هااااااااااااااااااااااااا[قهقهه]

پانیذ

وااااای غش کردم از این نوشته مهدی عزیزی . هییییییسسسسسسسسس رادین خوابیده اما نمیتونم بلند بخندم . به روز و بهروز باشین . بدرود ( شانس آوردین نوشته مهدی رو دیدم وگرنه میخواستم بد و بیراه بگم خواهرانه ) به روز و بهروز باشین . بدرود

اشک آتش

سلام من هم امیدوارم زودتر به خواسته ات برسی و دلت شاد بشه. یاعلی

مهدی

سلام.ارادتمندم.مهم نیست که شناختمت یا نه.مهم اینه که دوباره پیدا کردیم خودمون رو.(اگه عکسی داری برای یاد آوری بد نیست)دوست داشتنی هستی.[گل]