خدا رسوندت

سر کار بودم. مامان زنگ زد: احسان. دست تنهام. امروز زودتر بیا خونه.

به هر دوز و کلکی بود فروشگاه رو زودتر تعطیل کردم و برگشتم. رسیدم خونه. مامان گفت: خوب شد اومدی. خدا رسوندت.

خدا رسوندم؟! یادم اومد در مسیر نزدیک بود تصادف کنم. بین دو تا ماشین قیچی شدم. خدا رحم کرد. آره مامان راست می گه: خدا رسوندم...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا.ح

کجاااااااااااااااا؟ بابا چرا تا تقی به توقی ميخوره وبلاگارو تعطيل ميکنين؟؟؟؟؟ شاکی ميشمااااااااا

رويا

دوست مهربان. سلام. خوبين؟ هي خواستم ايميل بفرستم تا هم به آن سوالات شما پاسخ بدهم و هم ... كه نشد. شده همان مشكل شما انگار براي كامنت گذاري اين ايميل فرستادن. بماند. فعلن موضوع مهم اين يادداشت آخر شماست كه پر شده از دل و دلدادگي ... خب، اينكه اصل و فرع داستان چه بوده و نبوده و چه شده و نشده؟ ! من كه نمي دانم. از اظهار نظر درباره اين مسائل مي ترسم كمي. شايد همين كه آدم كامنت دوني اش را قفل و كليد مي كند يعني دلش نمي خواهد كه ... من هم اين طوري بودم، دلم نمي خواست كسي از راه برسد دربارۀ عشق من حرف نامربوط بزند بي خبر. اما، فقط همين را بگويم كه آدم اگر راه دل را دنبال كند به هر كجا هم كه برسد اشتباه نكرده است. به خطا نرفته است. حقيقت همان است! همان كه آدم درست يا غلط، كاري را بكند كه دلش خواسته است. خير در آن چيزي است كه اتفاق مي افتد. اميدوار بمانيد و شاد كه روزهاي نيك در راه است.. قول مي دهم بهتان ... قول ارادتمند مدام. رويا

افسانه

چرا صفحه نظرات بالا باز نمي شه ... خدا پشت و پناهت باشه هميشه ..

نسیم

سلام همیشه برای ما آدما اتفاقاتی میافته که نمیدونیم چرا. اگه خیلی حواسمون به این دنیا باشه نمیفهمیم هر کاری کنیم سر در نمیاریم اما اگه این طوری نباشه یه نیرویی رو حس میکنیم که اونه که ما رو میخواد و میفهمه که حسسش میکنیم. امیدوارم همیشه در تک تک لحظاتت اون حس کنی چون خیلی زیباست

پانيذ

نظرات پست جديد باز نميشه؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟

چهار ستاره ...

منتظرما