باز هم رویا خانم!

رویا خانم در مطلبی فرموده بودن آدمای دماغ دراز خوش شانس هستن!
از اون جایی که بنده هم دارای همچین مشخصه ای هستم با خوندن این مطلب خیلی خوشحال شدم، تا اینکه... .
کمی احساس سرما خوردگی داشتم دیروز و تک سرفه. خونواده هم گیر سه پیچ که باید بری دکتر و گرنه ما رو هم مریض میکنی. خلاصه با یکی دو تا تهدید درست و حسابی و چند تا نگاه خونکی راه افتادیم. اومدم دفترچه ی بیمه ام رو بردارم دیدم خیر سرم از تا ریخش یک ماهی گذشته و دیگه امکان تمدید هم نیست(این اولیش).
جونم براتون بگه ما راه افتادیم و رفتیم مطب. شکر خدا دکی اومده بود و کسی نبود. رفتیم تو و دکی ما رو معاینه کرد. اتفاقا خودش هم قبول کرد که من بیشتر حساسیت به هوا اذیتم کرده تا خود سرما خوردگی و نسخه نوشت. از دکی پرسیدم آمپول هم نوشتین؟ که فرمودن: بله. سه تا ما رو میگی دهنمون باز مونده بود بسته نمیشد.اینجوری
به هر زر و زوری بود جلوی  خودم رو گرفتم چیزی به دکی نگم اینجوری از پله های مطب اومدم پایین تا از داروخانه ای که اتفاقا کنار مطب بود داروها رو بگیرم که شکر خدا بسته بود اما از شانس خوب دماغ بنده چند تا داروخانه ی دیگه نزدیک بودن. راه افتادیم و ده دقیقه ی بعد داروها رو گرفتیم و اومدیم به دکی نشون دادیم تا هم تایید کنه و هم اینکه دو تا از آمپول ها رو خلاصه بله... . دکی نگاهش که به یکی از این شیشه های آمپول افتاد گفت: این چیه؟ این شیشه تاریخ مصرفش داره می گذره، رنگش طبیعی نیست. زود برو عوض کن(عنایت داشته باشین که آخر ساله و همه ی بازار حساباشون رو جمع می کنن. حالا ما گیر کیا افتادیم). دو مرتبه برگشتم همون داروخانه و خواستم عوض کنه. اون بابا هم حرفی نزد و عوض کرد. شاد و شنگول برگشتم تا هرچه سریع تر دو تا آمپول نوش جان کنم و خیر سرم برم فروشگاه. از پله های افتضاح مطب که در طبقه ی اول بود کشیدم بالا. دوباره رفتم همون شیشه رو به دکی نشون دادم. دکی گفت: این بهتره، ولی من شک دارم. برو عوضش کن. به زور جلوی خودمو گرفته بودم گفتم: اصلا می خواین این آمپول رو حذفش کنین؟ دکی فکری کرد و گفت: آره. فکر خوبیه. این آمپول رو نزن.
اومدم از اتاقش بیام بیرون که دکی گفت: یه فکری. و نسخه رو از من گرفت. آمپول قبلی رو حذف کرد  و جاش یک آمپول دیگه نوشت. وگفت: برو. دوباره اون پله های عهد تیر کمون شاه رو اومدیم پایین و با چهره ای برافروخته در حالیکه  هرچی فحش و بد و بیراه  به... به... بماند، می دادیم برای سومین بار رفتیم دارو خانه ی کذایی و گفتیم آمپول رو عوض کنه. بعد از تعویض برای دهمین بار برگشتیم مطب و آمپول بعد از هزارتا سلام و صلوات مورد تایید قرار گرفت و از اون سه تا آمپول دوتا رو نوش جان کردیم.
نتیجه گیری اخلاقی: خواهشمندیم از دوستان عزیز بالاخص رویا خانم بزرگوار از این به بعد خواستن در مورد افرادیکه دماغشون درازه یا گنده اس یا هرچی، قد دیلاقی دارن و به اصطلاح طعنه به چنا ر یا تیر چراغ برق، دیگه شماره ی پاشون قبر بچه، لاغر مردنی عینهو چوب خلال، صورت کشیده مثل... ، چه می دونم، آها چشا باباقوری، دوندونا فچ، کله در حال کچل شدن، عرض به خدمتتون پاها مثل بابالنگ دراز نظری یا پیشنهادی بدن یه مشورتی بکنن بد نی( مخفف بدنیست).
پ.ن: از دلاویز ترین عزیز شرمنده ام که نتونستم سری بهش بزنم. واقعیت اینه که صفحه اش باز نمیشه.

نوشته : ehsan در ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩


نویسنده وبلاگ

ehsan

تماس با نویسنده
ehsan

آرشیو وبلاگ

صفحه نخست
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
فروردین ۸٩
بهمن ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
امرداد ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤

لینکستان

وب سایت رسمی دکتر علی شریعتی
تلخ و شیرین مثل بادام
شيرين تر از عسل
قنوت قافیه ها
بر بال اندیشه
احمد شاملو
پرواز تا ...!
کاریکاتور1
کاریکاتور2
صاحبدل
هستی
مبین
مصباح
!72
کاریز
تبسم
لثارات
ياقوت
نوشينه
بزم خدا
ابر سپید
وصیت نامه
نخل بی سر
فروغ فرخزاد
عباس معروفی
بنیاد گلشیری
ناگفته های من و تو
کــــوچــــــه نــــــــــــادری
لینک امروز
ليست وبلاگ ها
لینکوگراف
جامعه مجازی
طراحی وب

لوگوی دوستان

وبلاگ فارسی
وبلاگ فارسی
  RSS 2.0