بنام خدای خوب و مهربون!
بنام خدای خوب و مهربون
سلام
چند سال پیش با اینجا آشنا شدم. بواسطه دوستی عزیز. یادمه بر سر انتخاب نام اینجا خیلی فکر کردم تا شد فصل اقاقی! که در ادبیات اقاقی درختی است نماد صمیمیت و مهربانی و اتفاقا درخت اقاقی خزان هم ندارد. و خواستم تا اینجا فصل صمیمیتش و مهربانی هایش بی خزان باشد و بماند. بگذریم.
هر چند در یکی از پست ها نوشته بودم از فراموشی می ترسم! اما گاهی فراموشی و حتی فراموش شدن هم خوب است. زیر گرد و غبار خروارها خاطره بد هم نیست.
نکته جالب برای من اینجاست که آغاز اینجا آبان ماهی بود و پایان نیز هم. با اینجا زندگی کردم. نفس کشیدم. انتظار کشیدم و دوستانی بقول سهراب بهتر از آب روان یافتم. شاید روزی فصل اقاقی جایی دیگر دوباره آغاز شود. بامید آن روز. پایدار باشید.
مگسی را...!
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم
حسین پناهی
عرفه...
ایام حج است و مکه از همیشه شلوغ تر. حاجیان را می بینی هرکدام در پی بجا آوردن اعمال و مناسک حج هستند تا رضایت باری تعالی را کسب نمایند و شایستگی بهشت را پیدا نمایند و چه دیدی شاید همسایه رسول خدا در بهشت نیز شدند!
مناسک به قربانی کردن می رسد. ناگهان کاروانی از مکه خارج می شود. انگار نه انگار حج است و قربانی نکرده نمی توان از مکه خارج شد.
کسی می پرسد:اینان کیستند؟
کسی دیگر پاسخ می دهد: گویا حسین بن علی است که با کاروانش از مکه خارج می شود.
می پرسد: به کجا می روند؟
پاسخ می شنود: از پی دعوت کوفیان می رود. کوفیان برای امارت کوفه دعوتش کرده اند.
باز می گوید: حج ابراهیمی را رها می کند تا دعوت کوفیان را اجابت نماید؟ مگر مسلمان نیست؟ چه میشد چند روزی دیرتر به امارت کوفه میرسید؟ آیا کار دنیا آنقدر مهم شده که عمل واجب خدا را نیمه کاره رها کند؟ خدا... کند حسین را که از دین پیامبر خارج گشته است.
گفتی و گفتی و صبر نکردی تا ببینی چه میشود، گفتی و گفتی و ندیدی حسین چه حجی در کربلا بجای آورد و چه قربانیانی تقدیم خدا کرد. گفتی و گفتی و حتما خوشحال و شادمان که مناسک حج را درست بجای آورده ای اما ندیدی چه بر سر بزرگ جوانان بهشت آوردند. به خیال خود هفت بار بین صفا و مروه هروله کنان رفتی و برگشتی و گلوی خسته را به آب زمزم توانش بخشیدی و ندیدی حسین و اندک حاجیانش چگونه سعی صفا و مروه را به جا آوردند و سه روز تمام به قطره آبی هم نرسیدند.
گفتی و گفتی و ... نه! دیگر نگو، هیچ نگو... .
پی نوشت:
_ و اگر برای هر اتفاقی مبدایی و آغازی قایل باشی چه بسا عرفه آغاز و مبدا جریانی بنام کربلا باشد!
نگارم! فهمیدم!
فهمیدم روزها با هم فرق دارند. لحظه ها هم!
روزهای با تو
روزهای بی تو
لحظه های ...
لحظه های...
*
گاهی نیاز چقدر خوب است و محتاج بودن!
آن هنگام که پای تو در میان باشد.
خودمونی!
این صد و سی و یکمین پستی است که می نویسم!
تا حالا چی نوشتم؟ خوب بوده؟ بدرد خورده؟ یا مشتی خزعبلات قی کردم؟ عجب سوالات سختی!
با یکی از کارمندا امروز بیشتر آشنا شدم. از بچه های قدیمیه. درد و دلش رو که باز کرد فهمیدم قبلا کسی بوده برای خودش. در حدی که حتی به مدیر راهکار نشون میداده و پای ثابت جلسات خصوصی بوده! اینکه چطور شده حالا به کناره رونده شده و دیگه کسی تحویلش نمی گیره قصه قشنگیه. اومدن افراد جدید به حلقه مدیر و بی نظمی و یکدست نبودن نیروهای جدید و ... . می گفت حالا که تقریبا کنار کشیده بهتره! فرصت فکر کردن بیشتری داره. آرامش بیشتری داره و از اینجایی که هست می تونه خیلی چیزا رو ببینه که قبلا نمی تونسته ببینه و خیلی چیزای دیگه.
اما هنوز برقی تو چشماش بود که نشون میداد هر لحظه آماده س برای انجام کاری!
کار و کار و کار!
سلام. امید همگی سلامت باشن. از جوابای پست قبل کمال تشکر رو دارم. گمان می کنم هر جوابی تکه ای از یک پازل بود.
این روزها کار و کار و کار. مرتب جلسات طولانی. خیلی از جلسات بنابر معذوراتی باید بعد از تایم اداری برگزار بشن. امشب بعد از مدتها تونستم باتفاق سرکار علیه کنار کارون قدم بزنیم. با اینکه شاهرگ حیاتی این منطقه س و بااینکه خیلی ازش استفاده میشه اما بدون سر و صدا یا حتی ادعایی آروم از کنارمون می رفت تا حتما به جاهای دوری برسه. آرام. با گذشت. قانع و بی سر وصدا. و از آرامشش جدا احساس آرامش قشنگی بدست آوردم.
ولادت امام الرئوف ثامن الحجج( علیه السلام) رو به همه دوستدارانش تبریک و تهنیت عرض میکنم.
از کجا؟
شعری از پروین اعتصامی
با شعر دیگری از پروین بروز هستم.
گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای:
«عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم به پای
کاش می پرسید کس، کایشان به چند ارزیده اند؟
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین
ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده اند
سنگ می دزدند از دیوانه، با این عقل و رای
مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده اند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را
در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند
از برای دیدن من بارها گشتند جمع
عاقلند، آری، چو من کمتر دیده اند
جمله را دیوانه نامیدم چو بگشودند در
گر بد است، ایشان بدین نامم چرا نامیده اند؟
کرده اند از بی هشی بر خواندن من خنده ها
خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند
من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان
خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست
گر چه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند
خالی از عقلند، سرهایی که سنگ ما شکست
این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده اند؟
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند
غیر از این زنجیر گر چیزی به من بخشیده اند
سنگ در دامن نهندم تا دراندازم به خلق
ریسمان خویش را با دست من تابیده اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زین ساعت جواب
زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند
چوبدستی را نهفتم دوش زیر بوریا
از سحر تا شامگاهان از پی اش گردیده اند
ما نمی پوشیم عیب خویش، اما دیگران
عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند
ننگ ها دیدیم اندر دفتر و طومارشان
دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند
ما سبکباریم، از لغزیدن ما چاره نیست
عاقلان، با این گرانسنگی، چرا لغزیده اند؟
نماز بابا!
وضو گرفتم و نماز ظهر و عصر رو بجا میارم. کمی سنگین بود! اما نمی دونم چرا وضو گرقتن و خوندن نماز همیشه برای بابا انگار از آسون ترین کارهای ممکنه. از سر کار که میاد بی معطلی و راحت آستین بالا می زنه و نمازش رو می خونه. با نمک هم می خونه. یادمه کوچیک تر که بودم گاهی اوقات من و داداشم بابا رو تو نماز به خنده می انداختیم. اصلا منتظر بودیم نمازش شروع بشه. بابا برعکس بعضیا که وقتی میرن تو نماز حواسشون به هیچ جا نیست الا بخدا، اتفاقا حواسش به ما بود و پدرانه به حرکات من و داداش کوچیکه می خندید و اینطور نبود که از ما حتی در اون لحظات غافل بشه. باز یادمه اون موقع ها که مسجد می رفتیم و تو دوره های مسجد شرکت می کردیم یاد گرفته بودیم کسی که نماز تند بخونه خدا ازش قبول نمی کنه. باز منتظر بودیم بابا بره تو نماز و وایسیم جلوش تا اگه تو اندازه های ما تند می خونه بلند تذکر بدیم.
یادش بخیر اون موقعا...!
خدا همه ی باباهای خوب دنیا رو حفظ کنه. الهی آمین!
و بالاخره...!
و بالاخره علی قصه بلند ما درصبح چنین شبی لحظات آخرین دوری و فراق را می شمارد...
السلام علیک یا امیرالمظلوم(ع)
