سلام
به قول خودم سلام بعد از مدتها! خوبین؟
شاید بهونه ای باشه این مطلب رو نوشتن! بهونه ی اینکه بگم حال آپ کردن ندارم. حوصله ی فکر کردن به مطلبی جدید رو ندارم. حال و حوصله ی خودم رو هم ندارم این روزا.
تمرکز ندارم. یا شاید این روزا نمی خوام داشته باشم. دلم برای همه تون مخصوصا خودم خیلی تنگ شده.
شفای همه مریضا صلوات...
حج، حسین، قربانی...
ایام حج است و مکه از همیشه شلوغ تر. حاجیان را می بینی هرکدام در پی بجا آوردن اعمال و مناسک حج هستند تا رضایت باری تعالی را کسب نمایند و شایستگی بهشت را پیدا نمایند و چه دیدی شاید همسایه رسول خدا در بهشت نیز شدند!
مناسک به قربانی کردن می رسد. ناگهان کاروانی از مکه خارج می شود. انگار نه انگار حج است و قربانی نکرده نمی توان از مکه خارج شد.
کسی می پرسد:اینان کیستند؟
کسی دیگر پاسخ می دهد: گویا حسین بن علی است که با کاروانش از مکه خارج می شود.
می پرسد: به کجا می روند؟
پاسخ می شنود: از پی دعوت کوفیان می رود. کوفیان برای امارت کوفه دعوتش کرده اند.
باز می گوید: حج ابراهیمی را رها می کند تا دعوت کوفیان را اجابت نماید؟ مگر مسلمان نیست؟ چه میشد چند روزی دیرتر به امارت کوفه میرسید؟ آیا کار دنیا آنقدر مهم شده که عمل واجب خدا را نیمه کاره رها کند؟ خدا... کند حسین را که از دین پیامبر خارج گشته است.
گفتی و گفتی و صبر نکردی تا ببینی چه میشود، گفتی و گفتی و ندیدی حسین چه حجی در کربلا بجای آورد و چه قربانیانی تقدیم خدا کرد. گفتی و گفتی و حتما خوشحال و شادمان که مناسک حج را درست بجای آورده ای اما ندیدی چه بر سر بزرگ جوانان بهشت آوردند. به خیال خود هفت بار بین صفا و مروه هروله کنان رفتی و برگشتی و گلوی خسته را به آب زمزم توانش بخشیدی و ندیدی حسین و اندک حاجیانش چگونه سعی صفا و مروه را به جا آوردند و سه روز تمام به قطره آبی هم نرسیدند.
گفتی و گفتی و ... نه! دیگر نگو، هیچ نگو... .
امام را پاره نکنیم!
متاسفانه جمعی عکس امام خمینی رو پاره کردن. و همین دستاویزی شده برای بسیاری که فریاد وا اماما سر بدن و کلی مکان و کلاس و چیز دیگه رو تعطیل کنن و به خیابونا بریزن و شعار بدن و سینه بزنن.
متاسفانه اما به چیزای مهم دیگه ای فکر نمی کنن. چیزای مهمی که اگه کمی دقیق بشیم خیلی راحت می تونیم از بروز اقداماتی مشابه جلوگیری کنیم.
اول از همه به نظر این حقیر باید آسیب شناسی کرد این مساله رو. باین معنی که ببینیم چه کسانی و چرا دست به انجام این عمل زدن؟
و بعد از اون بهتره متوجه این نکته باشیم که ضرر خرج کردن از امام و هر کار درست و غلطی رو به امام نسبت دادن خیلی خیلی بیشتر از پاره کردن عکس امام می تونه تبعات منفی داشته باشه.
گل
همان رنگ و همان روی،
همان برگ و همان بار.
همان خنده ی خاموش در او خفته بسی راز،
همان شرم و همان ناز.
همان برگ سپید به مثل ژاله ی ژاله به مثل اشک نگونسار،
همان جلوه و رخسار.
نه پژمرده شود هیچ،
نه افسرده، که افسردگی روی
خورد آب ز پژمردگی دل.
ولی در پس این چهره دلی نیست.
گرش برگ و بری هست،
ز آب و زگلی نیست.
هم از دور ببینش.
بمنظر بنشان و بنظاره بنشینش.
ولی قصه ز امید هبایی که در او بسته دلت، هیچ مگویش.
مبویش.
که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند.
مبر دست بسویش.
که در دست تو جز کاغذ رنگین، ورقی چند، نماند.
مهدی اخوان ثالث
دیشب
دیشبو یادت میاد؟! وقتی می خواستم برم خونه. دم در هال ایستادی برای خداحافظی. من هم در کوچه بودم. خداحافظی کردیم. در هال رو بستی و رفتی. و فکر کردی من هم رفتم. اما نرفتم! همونجا موندم. میدونی چرا؟هر بار از تو خداحافظی می کردم تو قاب چشام یه حیاط بود و اندک نور چراغی و یکی دو تا ماشین همیشگی و صد البته تویی که دم در هال می ایستادی برای خداحافظی. خواستم ببینم تو قاب چشام این ها بدون تو چه جوری هستن؟!
مسخره است نه؟!
القصه، ایستادم و نگاه کردم. اما نه به تو که به بعد از رفتن تو. ماشین، موزاییک های لخت و برهنه، انبوهی مورچه گیج، یه نسیم خنک، سایبونی که چه بسا پذیرای جیرجیرک یا سوسکی تنها بود. یه آسمون پر ستاره. و سکوت. بله سکوت.
در هال رو بستی و رفتی و نفهمیدی چند دیقه ای ایستادم تا فضایی که تو رو هر روز درک می کنه، درک کنم. روم نبود وگرنه تا خود صبح می موندم. تا وقتی که دوباره سرت رو از در هال بیرون بیاری. این بار به امید سلام و نه خداحافظی...
نگاه عاشقانه
مث یه لاشه گوشت بی مصرف یه وری افتاده بودی روی تخت و منتظر بودی تا نوبتت بشه و ببرنت عکس بگیرن. بیهوش لایعقل. حتی نا نداشتی چشاتو درست و حسابی روی هم بذاری. تنها حرکتت بالا و پایین رفتن شکمت بود اونم بواسطه نفسایی که می کشیدی. تازه همون نفسا هم دست خودت نبود. از قیافه ی لا جونت ضعف و بی حالی می ریخت. یکی دو نفر بالای سرت بودن و نمی فهمیدی چی بهشون می گذره. یکی از همراهات یه زن بود. خواهرت نبود، خانمت بود! از نگاهش فهمیدم! شاید اگه من جای خانمت بودم حالم خراب میشد و نیاز بود یکی دو نفر بگیرنم تا نیفتم! اونم تو بیمارستان که آدم مریض هم نباشه، احساس مریضی میکنه. خانمت بالای سرت وایساده بود. آروم و بی حرف، مظلوم و ساکت، و نگران. نگران تو. نگران شوهرش و شاید پدر بچه هاش. چقدر نگاهش عاشقانه بود. انگار کاری از دستش برنمی اومد مگر نگاه کردن به تو. کاش بیهوش نبودی و می تونستی ببینی چطور نگاهت میکنه. عاشقانه و امیدوارانه به تنها امید و عشقش. نگاه عاشقانه ای که اگه میدیدی تا آخر عمر از نگاه کردن به خانمت سیر نمی شدی. امیدوارم وقتی خوب شدی قدر این نگاه عاشقونه رو بیشتر بدونی.
عجیب!!!
عجیب بوی کربلا میاد! بوی عاشورا! بوی تشنگی! بوی امام حسین(علیه السلام)!
من ومن!!!
با سلام و امید همگی خوب باشین.
گاهی باید لبریز شد تا از چیزی تا بنویسی. سر ریز بشی تا بتونی بنویسی.چند ماهه عقد کردم. بابت عقد و وارد شدن به جریان جدیدی از زندگیم خیلی خوشحالم. خیلی چیزا سخت تر شده! از این به بعد باید حسابی مراقب رفتار و کردارت باشی. سخت از این لحاظ که باید بیشتر دقت کنی و مراقب باشی البته در عین حال شیرین هم هست.
زندگی خرج داره و تو به عنوان یک مرد که مسئول هستی باید بتونی از پس خرج و مخارج بربیای. ادعا نمی کنم باین آسونیه که نوشتم اما امیدم به خداست و همراهی خانمم. تو این چند وقت از اینکه با فرد جدیدی آشنا شدم، با خونواده ی جدیدی آشنا شدم و با طرز تفکر جدیدی آشنا شدم خیلی خوشحالم. تمام سعی و تلاشم اینه که بتونم یه زندگی آروم و بی دردسر درست کنم.
امیدم به خداست. فقط خدا
من وتو
از تو می نویسم. از تویی که تنها یکبار دیدمت اما هر بار پشت پنجره ی ذهنم منتظر می بینمت. از تویی که چیزی نمی دونم و تنها تصویری مات و نه شفاف در خاطرم مونده. بهر حال این همه مدت گذشته. دیدنی که چند لحظه بیشتر طول نکشید. دلیلی که باعث شده قیافه ات تو ذهنم زنده بمونه و هر بار درگیرش باشم، انگار چیزی بود در نگاهت! مثلا حرفی یا سخنی، نوری یا امیدی، حتی خواسته ای! مثل آب روونی که جایی پشت چیزی گیر کرده و هر لحظه امکان داره سرریز کنه و چقدر دوست داری زودتر سرریز کنه. خیلی دوست داشتم شهامت داشته باشم و بیام جلو، سلام کنم و بپرسم: ببخشید، پشت نگاه قشنگتون چیزی هست؟ میگن اگر در فکر کسی باشی حتما روزی می بینیش. در موردت نوشتم تا بیشتر در فکرم باشی. شاید روزی دیدمت و شهامتشو داشتم بیام جلو و بپرسم: اون شب جلوی کتابفروشی که منتظر دوستاتون بودین چه چیزی پشت نگاهتون بود؟
پیرمرد
شاید تنها نقطه ی مشترک من و پیرمرد لحظاتی جلوی یک ساعت فروشی ایستادن بود! پیر ساده پوشی که هیچگاه توان خرید آن ساعت ها را نداشت اما باز پشت ویترین ایستاد. پیری که شاید فقط آه در بساط داشت، با دستانی در پشت گره کرده، قدی کمی خمیده، موهایی شانه نخورده اما یکدست سفید. با سر و و ضعی ساده تر از حد معمول لحظاتی ساعت های رنگارنگ را نگاه کرد، نگاهی شاید از آرزو، شاید از حسرت، شاید از بیکاری، شاید از بی حواسی، شاید برای گذراندن وقت و شاید های دیگر...
و خیلی ساده رفت تا خاطره ی پیر ساده پوشی در ذهنم نقش ببنده که هیچ نقطه ی مشترکی نداشتیم مگر در لحظه ای جلوی یک ساعت فروشی ایستادن...
